تبليغاتX
<-sarevstan سروستان->
سروستان SARVESTAN
وبلاگی در مورد سروستان, فرهنگ مردم سروستان,تاریخ سروستان, بناهای تاریخی سروستان ....
نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 توسط محمد فتحی |
يكي بود يكي نبود، يك بچه بداخلاقي بود.که هرکاري
  مي کرد نمي تونست از بد اخلاقي دست برداره و خودش

 هم ازين موضوع ناراحت بود تا اين که يک روز  پدرش به او

 يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي

 يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك 37 ميخ به ديوار كوبيد.

 روزهاي بعد يواش يواش تونست خودش را كنترل كند،براي همين

 تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد.

پسرك ترجيح مي داد عصباني نشود تا مجور باشه ميخي به ديوار بكوبد.

 بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن

 را ترك كرده بود موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد

 كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نمي شود، يكي از ميخهايي را كه

 در قبلا به ديوار كوبيده را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره

يك روز پسر ك به پدرش گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است.

 پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها

بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد

و گفت: « آفرين پشت كار خوبي داشتي كه اين اخلاق زشتت را كنترل كردي

 ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !!

 اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود.

 پسرم وقتي تو عصباني مي شي وبه كسي چيزي مي گي مانند ميخي است

 كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي.

 مثل اينكه چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري،

 مهم نيست تو چند مرتبه به اون مي گي معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام

،مهم اينه كه زخم چاقو كماكان بر بدن او جايش باقي خواهد ماند.