تبليغاتX
<-سروستان SARVESTAN->
سروستان-WWW.SARVESTAN.VEB.IR
وبلاگی در مورد سروستان فرهنگ مردم سروستان تاریخ سروستان بناهای تاریخی سروستان ....
حرف های دلم را گوش کن حتی برای یک بار هموطن همزبان…
آن سنگدل ها آه…
آن شمایی که گیسوان اقاقی را به قچی زخم می زنند و پروانه های سفید بی تجربه را
با تیر های بر قلبشان نشسته ،
پرپر می کنند.
آن شمایی که با حضور لجن وارشان
مگس ها را به ساحت مقدس ترانه ها
میهمان می کنند.
آن ها
زجر خودسوزی تک تک شهاب های ویران شده را
به مسخره می گیرند.
آن سرب دل ها …. آه!…
ستاره ها را در دفتر جمع می زنند…
این اثر متعلق به:محمد فتحی از سروستان
ازتون خواهش میکنم اگه کپی هم میکنین حداقل اسم صاحب اثر رو بنویسید.

|+| نوشته شده توسط محمد فتحی در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 ساعت 0:0 |

ساعت زندگی

امروز داشتم تو وب ميچرخيدم که به وبلاگ آرمين اکبرپور برخوردم.

آرمين 10 سالشه و 2 ساله که با بيماری سرطان مبارزه ميکنه ، مبارزه ای سخت و طاقت فرسا ، آرمين برای بهبودی و سلامتيش علاوه بر کادر خوب درمانيش يه سلاح خوب ديگه هم داره و اونم چيزی نيست جز تصميم و ارادش برای خوب شدن.

وب لاگ آرمين بخشهای مختلفي داره که يکی از اونها مربوط به نفاشيهای آرمين در طول درمانش در بيمارستانه. عکس زير با عنوان “ساعت زندگي” به نظرم از جمله عکسهای خوب و زيبای اين مجموعه هست. به اميد بهبودی و سلامت هر چه زودتر آرمين و ساير عزيزانی که در بستر بيماری هستند.

|+| نوشته شده توسط محمد فتحی در دوشنبه سوم فروردین 1388 ساعت 15:45 |

گاو و سارقان!

ظاهراْ طنازی های منظوم!! بدجوری یقه ی ما رو گرفته. البته در این وانفسای مشکلات ریز و درشت، یه لبخند کوچک هم غنیمته. (با تشکر از دوست عزیزم مصطفی حسن زاده )

گاو از شخص خویش دم نزند
گاو هرگز منم منم نزند

این تکثرگرایی گاو است
خصلت اجتماعی گاو است

گاو با لفظ "ما" سخن گوید
دائماْ از چرا سخن گوید

گاوهای جهان به پا خیزید
یکصدا با شعار "ما" خیزید...
                                         اسماعیل امینی

|+| نوشته شده توسط محمد فتحی در سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 20:29 |

کوتاه اما ...

 khandanyha 

سعی کنيد آن چيزی را که دوست داريد بدست آوريد، وگرنه بايد آن چيزی را  که بدست مياوريد دوست بداريد.

 
آنچه که زيباست عزيز نيست آنچه که عزيز است زيباست سعي کن زيبايي در  نگاه تو باشد نه در چيزي که به آن مي نگري

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط محمد فتحی در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 14:7 |

خواب تو

مرا باش كه در قصر بلور دنبال تو مي گشتم

مگر تو « لاي اين شب بوها » نيستي ، يا « پاي آن كاج بلند »

آه ... ببخش مرا كه ندیدمت !

خواندم ولی نديدم ، كه :

دیدنت به چشم نیست با دل است

و همه حتی « نابینایان مادرزاد » !! مي توانند ببینند تو را

... و من به قاب نحیف آینه دل بسته بودم .

آري ، هیچ ندیدم و همه را ديدم ...

و شبی تاريكتر از تاريك كه جام صبح را پر كرده بود

همان شب خواب دیدم تو را و ... بیدار شدم

«الحمدلله رب العالمين»

مهربانم : ياري ام كن آینه حضورت را تا ابد با چشمانم پاك و زلال نگه دارم .

|+| نوشته شده توسط محمد فتحی در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 ساعت 13:45 |

حرف های خودمانی

کاش سرانجام من،مرگ برای تو بود

کاش فقط دست خاک مرا از تو می ربود

 

این بند از دکتر بهار، عشق به معنای واقعی رو به ما یادآوری میکنه

چیزی که تو ضمیر ناخودآگاهمون هست

اما ما پشت نقاب غرور و دروغ شروع میکنیم به بد گفتن از عشق و دوست داشتن و...

فکر میکنیم هرچی متنفر تر باشیم بزرگتریم یا هرچی پوست کلفتر باشیم مرد تریم،

و بلاخره کار رو به جایی میرسونیم که ترانه ها و آهنگای امروز چیزی نباشن جز

یه مشت شعر که از فحش به عنوان تکنیک استفاده میکنن و یه آهنگ دزدی مال یه موزیسین بخت برگشته ی اونور آبی و یه خواننده ای که تا دیروز سر چهارراه زنجیر می چرخوند...

آیا هنر اینه؟

|+| نوشته شده توسط محمد فتحی در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 23:1 |

حرف های خودمانی
مردی با اسب وسگش در جاده ای راه می رفتند وهنگام عبور از کناردرخت عظیمی صاعقه ای فرود امد و همه را گشت. اما مرد نفهمید دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو حیوانش پیش می رفت. پیاده روی دراز بود.تپه بلند بود.افتاب تندی بود عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می شد و در وسط چشمه ای بود که آب زلالی از ان جاری بود رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد:
- روز بخیر.
- روز بخیر.
- اینجا کجاست که انقدر قشنگ است؟
- اینجا بهشت است.
- چه خوب که به بهشت رسیدیم خیلی تشنه ایم.
- میتوانی وارد شوی و هر چه قدر خواهی اب بنوشی.
- اسب و سگم هم تشنه اند.
- واقعا متاسفام ورود حیوانات به اینجا ممنوع است.


مرد نا امید شد. چون خیلی تشنه بود.اما حاضر نبود آب بنوشد.از نگهبان تشکر کرد و به راه ادامه داد.پس از اینکه مدت درازی از تپه با
لا رفتند.
به مزرعه ای رسیدند.راه ورود به این مزرعه دروازه قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختا نی در دو طرفش باز می شد.مردی در زیر سایه
درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود احتمالا خوابیده بود.
مسافر گفت:روز بخیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه ایم من اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت:میان ان سنگها چشمه ای است.می توانید هر قدر که می خواهید بنوشید.مرد اسب و سگ
به کنار چشمه رفتند و تشنگی شان را فرو نشاندند.مسافر برگشت تا از مرد تشکر کند.مرد گفت:هر وقت دوست داشتید برگردید.
- فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست.
- بهشت.
- بهشت؟اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت:ان جا بهشت است.

- آنجا بهشت نیست . دوزخ است.
مسافر حیران ماند.
- باید جلوی دیگران را بگیرند تا از نام شما استفاده نکنند.این اطلاعات غلط می تواند باعث سر در گمی زیادی شود.
- کاملا بر عکس در حقیقت لطف بزگی به ما می کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند همانجا می ما نند...

نویسنده:محمد فتحی

|+| نوشته شده توسط محمد فتحی در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 22:58 |