من اکنون احساس می کنم،
بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم،
تنها مانده ام.
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.
و خود را می نگرم.
و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است،
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو این جا چه می کنی؟
امروز به خودم گفتم:
من احساس می کنم،
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.
همین و همین.
دکتر علی شریعتی

بايد امشب بروم.
بايد امشب چمداني را که
به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بيواژه كه همواره مرا ميخواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب؟
كفشهايم كو؟
* * *
ادامه مطلب...

دکتر علی شریعتی :
« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست
که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛
اول آنکه کچل بود،
دوم اینکه سیگار می کشید .
و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!
… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،
آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :
زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.
وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند
ممکن است در خودش بوجود آید.
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...
پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!
من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد
)))« حدیث قدسی »(((
آنکس که مرا طلب کند می یابد ،آنکس که مرا یافت می شناسد،آنکس که مرا شناخت دوستم می دارد،آنکس که دوستم داشت به من عشق می ورزد،آنکس که به من عشق ورزید من نیز به او عشق می ورزم،آنکس که به او عشق ورزیدم می کُشم او را، و آنکس را که من بکُشم خونبهایش بر من واجب است،و آنکس که خونبهایش بر من واجب است پس من خودم خونبهایش هستم.
آنکس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیـوانـه کنی هر دو جهـانـش بخـشی دیوانـۀ تو هر دو جهان را چه کند
سپاس خدایی که خریدار جانها یی است که...تقویم را نگاه می کردم مناسبت ها را یکی یکی به ذهنم می سپردم تا اینکه چشمم به دو مناسبت مهم افتاد، به 27 و 31 خرداد ، اندک اطلاعاتی که در این مورد داشتم از خاطرم گذراندم ،جمعه در مسجد جامع شهرستان گرمی حاضر شدم اما کاش و کاش نمی رفتم ، افسوس می خورم به حال خودم چون شاید روزی برسد که من هم باعث افسوس خوردن دیگری شوم،امام جمعه خیلی خوب حرف می زند جای شکر دارد وسپاس، اما به مناسبتها ی هفته اشاره کرد از جهاد کشاورزی فرمایشاتی را فرمودند منتظر ماندم که حالا از شریعتی و چمران لا اقل اسمی ببرد اما آرزو در دلم ماند همینطور در مورد بزرگ مردی چون چمران.اشکالی ندارد این انسانهایی که به خاطر خدا و انسانیت از زمین و زمان و خود گذشتند و به خدا رسیدند خود خدایی شدند خدا خود دیه و پاداش آنها را می پردازد مقامی بس بلند مرتبه،نیازی به تعریف و تمجید من و دیگران ندارند. اما این در دلم مانده که این ها به خاطر آدمهایی از خود گذشتند که حال همین افرادها هر تک تکشان زمینه را برای گمنامی آنها فراهم می آورند و این است رسم آدمی.آری دنیایی به این وسعت برایتان بس تنگ بود و کوچک ،خواستید به خدا برسید و وارد جایی شوید بزرگ و بزرگ تر و راهی جزء پرواز نبود.

(هر چیز تو را به یاد من بیاورد زیباست...)
با ناصر و گیتارش عاشق آواز شدم
حالا با تمام وجود درک می کنم که:
زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست...
هر کسي نغمه ي خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد...
وبلاخره : (هر مرگ اشارتی ست به حیاتی دگر...)


